امثال و حکم
On 03/12/2016 | 0 اظهار نظرها 
امثال و حکم
شخصی از مردی مبلغی طلبکار بود و از وی مطالبه طلب خود نمود. او انکار کرد. طلبکار روزی تصمیم گرفت با کمک عده ای، طلب خود را از بدهکار بگیرد. هنگامیکه نزد بدهکار آمدند، بدهکار فرار کرد و آنها در تعقیب او به راه افتادند. او به پشت بامی رفت و از آنجا خود را به حیاط انداخت. اتفاقا آن بخت برگشته افتاد روی پیرمردی که مریض بود و دور او را بستگانش گرفته بودند و آن پیرمرد از دنیا رفت. خویشان پیرمرد نیز وی را تعقیب کردند تا رسید به بیابانی.

دید اسبی فرار کرده و گروهی برای گرفتن او سعی می کنند و فریاد می زنند جلو اسب را بگیر، فورا سنگی برداشت که جلو اسب را بگیرد؛ همینکه پرتاب کرد به یکی از چشمان اسب خورد و چشم آن زبان بسته کور شد. صاحبان اسب نیز او را تعقیب کردند، تا رسید به محلی. دید الاغی به زمین افتاده و گروهی درصدد هستند او را بلند کنند و کمک می خواهند. خود را به آنها رسانید و دم الاغ را گرفت که بلند کند؛ ناگاه دم از بُن کنده شد.

صاحب الاغ نیز با همراهانش وی را تعقیب کردند. بالاخره وی را محاصره کرده و گرفتند و به طرف دادگاه نزذ قاضی آوردند. در همان حین ورود، آن بداقبال اشاره ای به قاضی کرد که اگر به نفع من قضاوت کنی لقمه ات در میان روغن است؛ لذا قاضی تا «فیها خالدون» خواند. محاکمه شروع شد. اولی گفت: این شخص مبلغی هنگفت به من بدهکار است و نمی دهد. قاضی گفت: سند خود را نشان بده. گفت: سند ندارم.

قاضی گفت: بنابراین ادعای بی مورد می کنی، از دادگاه خارج شو. او بیرون آمد. دومی گفت: پدر ما مریض بود، این شخص از پشت بام خود را بروی او انداخت و از دنیا رفت و اکنون مطالبه دیه او را میکنم. قاضی گفت: پدر شما چندسال داشت؟ گفت: هفتاد سال داشت. قاضی گفت: این شخص سی سال دارد، چهل سال خرجی او را بدهید تا به هفتادسال برسد، آن وقت مطالبه دیه پدرتان را بکنید.

گفتند: چنانچه حرفی نداشته باشیم، آزادیم؟ گفت: آزادید؛ آنها نیز رفتند. صاحبان اسب گفتند: ما گفتیم جلوی اسب ما را نگاه دار، این شخص سنگی برداشته و یکی از چشمان اسب ما را کور کرد و اکنون مطالبه اُرش (تفاوت قیمت صحیح و معیوب) از وی داریم.

قاضی گفت: باید اسب را دو نصف کنیم؛ آن نصفی که چشم سالم در آن است هرچه قیمت داشت باقیمت نصف دیگر مقایسه کنیم واُرشش را بدهد. آنها ازاین عمل راضی نبودند و حرف خود را پس گرفتند و رفتند. همین که نوبت به صاحب الاغ رسید گفت: خر ما از کره گی دُم نداشت. و با این جمله کوتاه، خود را از دردسر خلاص کرد.

امثال و حکم _ علی اکبر دهخدا

جواب دادن