این روزها
On ۰۶/۰۹/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

این روزها

گاهی زندگی همچون معلمی سخت گیر در پسِ ترس و سکوت و انزوا، تو را در آغوش میگیرد….،مهربان می شود و در دلت رسوخ می کند…،رنگ و لعاب عوض می کند و لحظاتش شهد ِ وجودت می شود…، کمی فکر می کنی که مگر می شود؟! نکند می خواهد مرا رنج افزون دهد…؟! او اینگونه نبود و…. چندی بعد میفهمی که آری…،او مملو از قساوت است و در نجوای آغوش خود درسی همچون در سهای گذشته در بر دارد…،می خواست به من بیاموزد که «تو نیز باخته ای….٬ ای شکست خورده از اقتدار نگو…،فکر کردی گرفتار و اسیر نگاه نافذ و زیبنده نخواهی شد؟! اما…..چه شد؟! » اینها را در درونم می خواند و با چنگال آغشته به نفرت روحم را در تسخیر خود در می آورد….! عجب معلم شقی….،نمی گوید آستانه ای در وجودم نهفته….، هر گاه خواستم برای خودم باشم فاشیسم معلم زندگی در بندم آورد و دایره ای از تلألو و شکست و زیان برای جایگاه تنهایی بنا نهاد…گاهی روحم حوس طلوع می کرد و از دایره شکست بالاتر می رفت و نگاهی به دنیای رنگارنگِ احساس می انداخت……اما از ترس تنگ تر شدن انحصار ، غروب را ترجیح می داد معلم زندگی بارها گفته است:((احساست را در بند خودت آور، او فریب بزرگی است که با نیرنگ سیراب شدن تو را غرق اقیانوس ذلّت می کند….)) اما مگر می شود؟! من خود در بند او هستم! احساسم را در بند خود آورم؟! بند در بند برای آسایش موجودی نفرت انگیز چون معلم تاریکی؟ اما معراج روح و احساسم را در پس وجودم پنهان کردم تا با شعله ور شدن آتش جرئت و انگیزه برای رهایی بهره برم….، راستش برای آن فرشته می جنگیدم….، فرشته ای که با من همراه شده بود و تلاش می کرد در خیال خود ساخته و آغشته به دروغ و تیرگی من نفوذ کند…،می خواست از پس پرده ها سوسوی روشنایی را به من نشان دهد تا آن را باور کنم و روح و احساس را به جنگ معلم مکار برم….. او همانند ترانه ای زیبا و شورانگیز نجوای طراوت بهار می خواند و ناجی لحظه های من شده بود……، اما……در میان شک و باور گرفتار شدم….ترس و احساس درونم را کارزار حقیقت کرده بودند و پیوسته می جنگیدند…. بازمانده این کارزار خون و دل بود و خراش و غم ……، پیروز آن ترس و اقتدار تاریکی….، زمستانی نو در پس پاییز آرزوها…..،فراموشی نجوای بهاری….،ناله ای سرد در سکوت لحظه ها…..،احساسی تلخ در اعماق دردها و….:
:افسوس که بیهوده جنگیدم….
:رنجِ خمِ ابرویِ فرشته و تلخی نگاه او را با تکبّر در آمیختم….
:آرامشِ نجاتش را به رنگ ِ شک و تردید و رشک برافروختم…
:اما یک چیز را خوب آموختم…

آری…. معلم سختگیر و نفرت انگیز زندگی….. همان پادشاهِ دنیایِ تیره و شکوه بردگی…. همان دیکتاتور مقتدر و منافق به آزادی…..شباهت زیادی به من دارد…… گمان می کنم او من هستم……آری من در بند خود بودم و با خود می جنگیدم…..

:با پیر خرد نهفته می گفتم دوش
کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش
نرمک،نرمک مرا،همی گفت به گوش
دانستنی است، گفتنی نیست،خموش. مولانا

(محمد شاکری)

جواب دادن