بادکنک سفید
On ۲۵/۰۸/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

بادکنک سفید 

همین طور که صورتش را چسباند به پنجره ،نگاهش به صندلی خالی پشت شیشه بود و مردهایی که با نیم نگاهی رد می شدند …

زن چادر رنگ و رو رفته اش را به دندان گرفت و پسر بچه را روی زانوهایش نشاند …

رد بینی و پیشانی و دستهایش روی شیشه ی کوچک مستطیلی به وضوح حس می شد …

سقف بلند و سیاه داشت تمام حجم همهمه ی آدمها را به دوش می کشید…

مردی سبزه با هیکلی درشت ،موهای کم پشت و ابروهای درهم رفته و رد بخیه ای که از شقیقه تا روی گونه اش میرسید ،صندلی را کمی عقب کشید و روی آن نشست …

زن با آن دستهای ورآمده و زمختش گوشی را از کنار پنجره برداشت …پسرک گوشی را از دست مادرش کشید …بده به من..منم میخوام باهاش حرف بزنم…

سلام بابا…سلام بابایی…

زن،گوشی را از دست پسر چنگ زد …

آروم بگیر بچه…یه دقه بشین…

صدای کلفت سلام مرد ،چهره ی زن را در هم شکست …

پسرک در حالی که با سیم فلزی گوشی ور می رفت ،سرش را کمی چرخاند و نگاهش را داد به آدمهایی که از پشت قاب شیشه ای و یک گوشی با هم حرف می زدند …

بابایی کی از پشت اون شیشه ها می یای بیرون؟!…

با تـــــــــــــق   بلندی که از گذاشتن گوشی در جایش شنیده شد …باز هم پسر بچه را منتظر گذاشت…

صدای سرباز با آن لباس فرم سبزی که به تنش زار می زد و در شلوارش مچاله کرده بود، شنیده می شد که وقت تمام است …

تا در ورودی پسر چادر مادرش را محکم گرفته بود…

زیر آن آفتاب داغ بالاخره خودشان را رساندند به همان جای همیشگی …

پسرک داد زد …آدامس دارم …آدامس بادکنکی …

آقا،آدامس می خری؟

خانم توروخدا آدامس می خری؟

همه بی تفاوت از کنارش می گذشتند و در نقطه ای محو می شدند …

او خسته خود را کنار مادرش رساند …

مامان،دلم میخواد همه ی این آدامس ها رو بخورم و به اندازه ی یه بادکنک گنده بادش کنم ،اونوقت می تونم برم اون بالا و گنبد امام رضا رو محکم بگیرم تو بغلم …

زن بی آنکه نگاهی به پسر کند،چشم های ریز مرطوبش را به گنبد طلایی دوخت…

مریم شیعه علی

جواب دادن