باغ وحش انسانی
On 19/11/2016 | 0 اظهار نظرها 

باغ وحش انسانی

ما همه میدانیم که چه شده میان گرگ های بی طمع مُرده که گوسفندان بازیچه وفاداری
سگ هایی هستند که شَرف خود را به جرعه ای استخوان می فروشند و شغال ها در کمین کفتاری که از او لاشخورترند.

شیر دیگر سلطان جنگل نیست ، عذاب وجدان گرفته، در افسردگی به سر میبرد و در فکر تعویض جایگاهش با الاغ است

ببر در حال عشق بازی با پلنگ.
میمون ، بازیچه دست موزی است که انگار او را به رقص آورده و با پنبه سَر میبُرَند.
تنبل ، دلقکی شده که بر روی مار راه میرود و گوریل ،
سیگار به دست درحال تماشا.

مرغ دیگر تخم نمیگذارد و به عشق خروس قدُ قُد نمیکند.
گاو را منفعَتی است که
من و تو را نیست،
مگس ها دور گوشش نمیچرخند در داخل مغز به دنبال درصدی مغز میگردند.

اسب حوصله دویدن ندارد
میگویند پایش ربات پاره کرده و گوشه نشین شده.

خوک ، گردن خود را عمل کرده که بتواند بچرخاند ، ببیند و حسودی کند به
گُرازی که شاخ های خود را به عشوه آهویی زده که همش در حال فرارهست و دنبال باد میدود.

پروانه فراموش کرده که زمانی کِرم بوده و کِرم با اینکه میداند با پیله روزگار پروانه میشود ولی میخواهد در روز خود بماند و آتیه را به مقداری خاک میبخشد که فقط از ترس در خفا بتواند شاید فقط شاید همان روز را زندگی کند نَه بندگی.

جیر جیرک درد دل طوطی را جار میزند و قناری عین خیالش نیست که طوطی ضایع شده و خجالت زده هست با کم محلی اش درد طوطی احساساتی را بیشتر میکند و آنوقت است که طوطی آزادی خود را در قفس میبیند که دل پاکش
زبانش را به حرف نیاورد و آبرو دار بمیرد بهتر است از
بی آبروگری در آزادی.
عقاب ناخن های خود را لاک زده که شاهین او را نشناسد.
قرقی هم یه نمه قرطی شده.

مورچه هم در حال ذخیره آذوقه زمستانی است که امیدی به زنده ماندن تا آنوقت ندارد ولی جبر نیاز فرزند خود را بار میزند و میکشد که غیرت را یاد دهد.
بار زندگی حتی به سختی باید به مقصد برسد.

کلاغ با روباه همدست شده و کنار هم در حال نان ، پنیر و کَره خوردن هستند که انگار به فضا رفتند و بالا بودن افکارشان را با خنده و معجونی از سَم از روبرو و خنجری از پشت در کمین ، تقسیم میکنند
منتظر فرصتی برای جبران هیچ و پوچ هستند.

گربه از موش میترسد چون دیگر حوصله دنبال کردن طعمه خود را ندارد ،
خیلی خسته ، همین که خود طعمه ی طعمه خود نشود راضی است.

خرگوش ، طعم هویج یادش رفته و علف را جای هویج میخورد.
پاندا همان خرس ماشینی و فانتزی ، با خودش درگیر است و،،،

خرس آلزایمر گرفته ، علامتی که روی درختان گذاشته ، یادش نیست و نمیشناسد و آرزو دارد که کل سال را بخوابد یا خوابی که دیگر بیدار نشود.
سنجاب دیگر قِر نمیدهد.
طاووس خود را کچل کرده ،
دیگر طاقت نداردکه همه عشق و هوس را یکی میکنند.

پنگویٔن دیگه شَل نمیزند و قلدری راه میرود.
سنگ خریدنی شد چه برسه به گنجشک که مفت پرواز نمیکند.

شتر کارت سوختش تمام شده و حالا آزاد سواری نمیدهد.

فیل از حرص زیاد باد کرده و چاق تر از قبل شده ولی خوشحاله چون
خرطوم خود را عمل کرده.

زرافه که همش در حال فضولی و سرک کشیدن به زندگی دیگران است.
تمساح در آب از هشت پا میترسد چون دیگر تاوان دیه هشت برابر ندارد.

دلفین دیگر بازیگوش نیست و نامرد شده از بس سر رفاقت با نهنگ و کوسه و …….
خورده که دیگر همه را به یک چشم میبیند.

ماهی قرمزها هم در آرزوی نیامدن سیزده بدر هستند،
ماهی های دیگر هم ، چون اجتماع بالای سه نفر ممنوع است ، دور هم یواشکی جمع میشوند و بیشتر دوتا عاشق دور یک عشق میچرخند.

سوسک از همه میترسد الی دمپایی.

کفش دوزک (کفش دزدک) در حال راه راست هدایت کردن مخلوقاتی است که او را شیخ می نامند و خودش از این نام بیزار است.

پری دریایی آنقدر در گوش عروس دریایی خواند که از شوهرش طلاق گرفت و حالا با هم به هرزگی مشغولند.

قو ، تنهای عاشق بی آنکه از چشمش اشکی بیاید ، گریه میکند و بد و بی راه و ناسزا به عشق و عاشقی میگوید که چرا عاشق همیشه تنهاست.
حلزون هم دیگر به نصیحت پدر بزرگش
لاک پشت ، گوش نمیدهد.

جواب دادن