برشی از داستان آینه ی روبرو
On ۰۱/۰۹/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

برشی از داستان آینه ی روبرو

دنیا آنقدر ها هم که فکر می کنی چیز کش دار و کندی نیست. خیلی زود تمام می شه. خیلی زود. پس تا به تهش نرسیدی باقیمانده اش رو بردار و به سرعت از آدمهایی که حکم سرعت گیر رو دارند فرار کن. راه تو جداست. حالا هی عده ای هم بگن فلانی از ترسش رفت گم و گور شد، فلانی کم آورد، فلانی حرفی برای گفتن نداشت و فرار رو بر قرار ترجیح داد. چه اهمیتی داره؟۱ بذار بگن. اما خواستی بدونی،دلیلش اینه که: سرنوشت من برای ابد با تو گره نخورده سایه ی تب دار من. من می رم به جستجوی آدم های تازه، هوای تازه و جهانی که با تمام کوتاه بودنش برای شناخت و بازیگوشی ته نداره. خواستی بدونی،دلیلش اینه که: تو رقیب من نیستی! نه اینکه کوچیکی یا بزرگ، تو رقیب من نیستی چون گمشده هات گمشده ی من نیستند، چون دغدغه هات دغدغه ی من نیست و چون چیزی که تورو خوشحال می کنه، منو عمیقأ افسرده می کنه. من پشت اون آینه ایم که هر روز خودت رو توش می بینی. من خود تو ام، با این تفاوت که من آگاهم که تو ام و تو فکر می کنی بیرون از تو ام. ما همه یک الگو ایم، یک ساختاریم و هی تکرار می شیم توی وجود هم، بی اینکه بدونیم قسمت تجربه شده از یک تجربه ایم. یه خروار گوشت لخم اسیر چندصدمتر سلول عصبی که همه ی درک های جهان رو تبدیل به یه سری فرکانس حسی شبیه هم می کنن. دغدغه هات دغدغه من نیست چون من ازشون رد شدم. من چیزی برای از دست دادن ندارم چون هر روز که تورو می بینم، خودمو می بینم، بیشتر ایمان میارم که چیزی برا از دست دادن ندارم. زمانم اندک اه رفیق. من نمی تونم به تو برگردم. به تو که تکرار همه ی ناکامی های منی. وقتم کم اه. من از تو دور می شم که به تکرار درونم نرسم. که تو باتلاق تو نیفتم. خواستی تا ابد جلو این آینه باایست، خواستی هم سرت رو برگردون سمت زندگی. وقت کمه.

جواب دادن