جنگ چهره زنانه ندارد
On ۲۶/۰۸/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

جنگ چهره زنانه ندارد
من شب نگهبان بودم… وارد چادر زخمی هایی شدم که وضع شون وخیم بود. یه سروان روی تخت دراز کشیده بود… دکترها قبل از نگهبانی به من هشدار داده بودن اون امشب می میره… نمی تونه تا صبح زنده بمونه… ازش پرسیدم خب چطوری؟ چه کمکی از دستم بر میاد برات انجام بدم؟ هیچ وقت فراموش نمی کنم… یکهو لبخند زد، چه لبخند روشنی صورت خسته ش رو پوشاند، پیرهنت رو باز کن… من خیلی وقته زنم رو ندیدم … خجالت کشیدم، یه چیزی براش سرهم کردم. رفتم و بعد از یک ساعت برگشتم. مرده بود. در حالی که همون لبخند روی صورتش مونده بود…

سوتلانا آلکسیویچ
عبدالجمید احمدی

جواب دادن