داستانک مادربزرگ
On 14/11/2016 | 0 اظهار نظرها 

داستانک مادربزرگ

چشم های درشتش را چپاند پشت عینک گرد ته استکانی و رویش را محکم گرفت.

تا با عصای چوبی اش به سمت ساک دستی چهارخانه کنار اتاق بیاید، ساک را برداشتم، سمعک را روی گوش های خسته اش جا انداختم و گفتم:

آماده ای مادر جون…

قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد، اما روزهایی که مادربزرگ مهمان خانه ما بود، شنیدن خاطره های جوانی و خواندن شعر و تصنیف هایش برایم مهمتر از خواندن کتاب های درسی و نکات کنکوری بود.

مادربزرگ خانه یمان را پر از مهمان می کرد… اصلا با آمدنش دلتنگ نبودی…

دلم می خواست روزها کش بیاید و دیرتر از پیشمان برود…

اما یک روز سرد زمستانی، وقتی چای داغ کنار پنجره تمام بخارهایش را به باد داده بود ، سمعکش را بیرون آورد، عینک گرد ته استکانی ماند روبه روی پنجره ی اتاق تا قاب همیشگی گل های شمعدانی باشد …

از آن روز ساک چهارخانه، گوشه کمد جا خوش کرد تا سوغاتی باشد برای دلِ خسته ی ما…

مریم شیعه علی

جواب دادن