داستانک
On 29/11/2016 | 0 اظهار نظرها 

داستانک

در کودکی عاشق بادکنک بودم
امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم
اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم… ولی ترکید…
فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم.
نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!!
بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت… آن هم ترکید…
فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم
بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود… نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند
بردمش پیش دوستانم و در یک چشم بر هم زدن صاحبش شدند!!!!
بادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام…
رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم
همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی که دوست دارم…
رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم.
نه بغلش کردم… نه زیاد بزرگش کردم… نه به کسی نشانش دادم… اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمی کرد…
یک دوست داشتن یواشکی… یک دوست داشتن از راه دور… یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد…
هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست…
یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچک شده… خیلی پیر شده…
همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت… فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست… دوست داشتن نگهداری می خواهد…
من بادکنک های زیادی را داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم

حسین حائریان

جواب دادن