داستانک
On ۱۲/۰۹/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

داستانک

اوائل ازدواج‌، همسرم گاهی می‌آمد پشت توالت، در می‌زد می‌گفت: «کیه اون تو؟» و گمان می‌کرد یکی دیگر هم با من آمده آن تو. البته بعدها فهمید. دست خودم نیست. امن‌ترین جای کودکی‌ام دستشویی است و حمام. آنجا برای روح پدربزرگم فندک می‌زنم و مش‌ذبیح با جزئیات بهم می‌گوید پایم را چطور بگذارم روی پالان خر بروم بالا. می‌دانید چرا مطمئنم آن‌ها ارواح هستند؟ چون هیچ‌کس نیست ثابت کند نیستند. هشت سالگی مادرم یک بار مرا برد دکتر که پیرمرد نحیفی بود و موقع نسخه نوشتن دستش می‌لرزید. مادرم گفت: «پسرم با خودش حرف می‌زنه آقای دکتر!» و پیرمرد طبیب هم دست گذاشت روی پیشانی‌ام، تبم را سنجید. بعد گفت: «آ کن!» من کردم. توی حلقم را دید. آخرش هم آسپرین برایم نوشت که سر ساعت بخورم. منتها مکالمات عالم ارواح قطع نشد. آن زمان‌ها بیشتر خلاصه می‌شد در گفت و گو با فک و فامیل مرده. بعدها در دانشگاه به نشست‌هایی با برخی قدما و عرفا رسید و حالا هم همه جور روحی در کنارم هست: از باستر کیتون گرفته تا بروس لی، ابن عربی و اوستاجعفر که سر ساختمان نیمه‌ساز پدربزرگم سکته زد مُرد. بهش گفتم: «چی شد آخه یهو اوستا؟» گفت: «هیچی بابا. قلبم درد گرفت، دست گذاشتم روش، دو ثانیه بعد خوب شد» همانطور که زیر دوش نشسته بودم، سرم را آوردم جلو گفتم: «همین؟» گفت: «یهو خوب شد!» وقتی هم شیر دوش را بستم و حوله را گرفتم سرم که موها را خشک کنم اضافه کرد: «آره بابا. راحت شدم. تو هم هر وقت تونستی بمیر!» البته آن‌ها با همان کلماتی حرف نمی‌زنند که در زندگی می‌زنند. مثلا علی حاتمی وقتی غمیگن باشم می‌آید سراغم می‌گوید: «بابا این چه فازیه گرفتی آخه؟» و در ازای آن بارها از دهان مش‌ذبیح، دیالوگ‌های «هزاردستان» را شنیده‌ام که گفته: «بی‌قراری شأن مردان نیست. بشور این کفِ احساسات رو از تن‌ت یاسر! صلابت آب رودخانه گرچه به لطف گرمابه نیست. اما تن‌های مقاوم در آب رود آبدیده می‌شوند نه خزینه حمام.» جالب اینجاست با مردگان بعضی آدم‌های مشهور که حرف می‌زنم حسرت بازگشتن و زندگی در کالبد یک آدم گم‌نام را دارند و با مردگان بعضی آدم‌های گم‌نام که حرف می‌زنم حسرت بازگشتن و زندگی در کالبد یک آدم مشهور را دارند. تعداد کمی هم البته حسرت ندارند. دیشب سیگارم را که می‌تکاندم داخل زیرسیگاری، شکسپیر گفت: «عزتِ اصلی، مالِ بعدِ مرگه» و وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کردم، اوستاجعفر آرام و نجواگونه زمزمه کرد:
One short sleep past, we wake eternally
And death shall be no more; Death, thou shalt die!
پی‌نوشت:
ما در پی خوابی کوتاه، جادوانه بیدار می‌شویم
و آن زمان دیگر مرگی در کار نخواهد بود. ای مرگ، تویی که می‌میری!
(جان دان، شاعر انگلیسی)

جواب دادن