داستانک
On 21/12/2016 | 0 اظهار نظرها 

داستانک

یک روز خوب می آید . روزی که با رنگ ناخن هایمان ، دماغ های چسب خورده یا نخورده مان ، ازدواج های نکرده در بیست و چند سالگیمان ، موهای بلند یا کوتاه ، آبی یا مشکیمان قضاوت نمی شویم . روز خوبی که حرف هایمان زیر سرپوش آهنی احتیاط نمی گندد . یک روز خوب می آید . روزی که دلواپس سوال های مطرح نکرده مان در مورد مسائل شخصی زندگی دیگران نیستیم . روزی که جای نقد یا تمجید از نوشته هایم در مورد رنگ رژلبم دیدگاه دریافت نمیکنم !

یک روز خوب که درک کنیم همه مثل ما ، مادرمان ، برادر و پدر و خواهرمان لباس نمی پوشند و حرف نمی زنند و فکر نمیکنند و اگر کسی زندگیش با ما فرق داشت شبیه یک کشف جدید تا کمر از پنجره ی حریم خصوصیش نرویم داخل.

عزیزم میخواهم بگویم تو مسئول لاغر بودن ، چاق بودن ، دماغ گنده یا عملی ، لب های باریک یا تزریقی ، پرایدسفید یا ماتیزمشکی داشتن کسی نیستی. تو مسئول نگرانی برای دختر بیست و پنج ساله ای که مدرک کارشناسی ارشدش را بیشتر از شوهر کردن دوست دارد نیستی . تو مسئول دلواپسی برای رنگ مبلمان خانه ی سرور خانم که هیچ با دیوارهای خانه اش ست نشده نیستی !

باید روز خوبی بیاید . روزی که ما مسئولیت زندگی خودمان را سفت بچسبیم . کتاب های نخوانده و رویاهای فردایمان را سفت بچسبیم . به فرهنگ قضاوت نکردن و بدگویی نکردن سفت بچسبیم .در آخر هم به قول دکتر هولاکویی عزیز به بهانه ی حقیقت و رک بودن نمی توانیم به حریم شخصی دیگران تجاوز و اظهار عقیده کنیم.

الهه سادات موسوی

جواب دادن