داستان کوتاه
On 08/11/2016 | 0 اظهار نظرها 

داستان کوتاه
پانزده سالم نشده بود که آقاجون دستم را گرفت و برد توی یک انبار پلاستیکِ نزدیک مولوی. کارم این بود که سفارش فاکتورهای سبد و آفتابه و زمین شور و سطل و سنجاق و جاصابونی و هر چیز پلاستیکی دیگری را جور کنم. از لای ردیف ها و شکاف ها و طبقه ها ، جنس ها را بکشم بیرون. بچینم توی راهروی بلندی که انتهایش وانت یا کامیونی پارک شده بود. سفارش ها که بار زده می شد، می ایستادم کنار بقیه کارگرها و باربرها. همه زل می زدند به دستِ صاحب بار یا کسی که آمده بود جنس ها را تحویل بگیرد. اگر خبری نمی شد، سرکارگرمان دست هایش را به هم می مالید و آهسته می گفت: پول چایی این بچه ها رو فراموش نکنید. مودبانه می گفت. من را هم نشان می داد. یک بچه خجالتی با سری پایین، لپ هایی گل انداخته و لباس هایی مرتب تر از بقیه. از آن پول چایی ها هیچی گیر من نمی آمد. زور کارگرها زیاد بود و چند بار تهدیدم کرده بودند که اگر حرفی بزنم، می برند پشتِ یکی از ردیف هایِ پشتی و بلا سرم می آورند.
یکبار دلم می خواست برای خودم، چیزی بخرم. یک جور مداد نوکی هفتاد هشتاد تومانی. کارگرها داشتند پول چایی ماه گذشته را تقسیم می کردند. رفتم جلو. گفتم: «سهم منم بدین.» یک تیِ دسته بلند برداشته بودم. میله اش را کوبیدم زمین. یکی شان آمد جلو. گفت: «بیا بهت بدم.» دستم را از بازو گرفت و کشید تا پشتِ ردیفِ سطل آشغال ها. خودم را پیچ و تاب می دادم تا بتوانم از دستش خلاص شوم. نمی شد. صدای خنده بقیه را می شنیدم و دست و پا می زدم. پرتم کرد ته راهرو. با کله رفتم توی دیوار. چند تا سطل آشغال و سبد توری از ردیف های دو طرف ریخت روی صورتم…..
آن روز کتک خورده آمدم بیرون. یقه لباسم پاره شده بود و از هر دو سوراخ بینی ام، خون فواره می زد. ولی خوشحال بودم. خوشحال بودم که اندازه درد را فهمیدم. دردی که من را نکشت، از پا نینداخت و هیچ چیز دیگری هم نشد. فقط یک حس بود. مثل دوست داشتن. مثلِ بوسیدن. مثل پریدن از بالای سکو توی استخر. آن روز من درد را به آغوش کشیدم. بوسیدمش. نوازشش کردم. آرام که شد، خودش رفت. مثل همه حس های دیگر.
ولی یادم داد، حرفم را بزنم.

مرتضی برزگر

جواب دادن