داستان کوتاه
On ۲۱/۰۸/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

داستان کوتاه یک لیوان آب برایم می آوری؟

در زندگی با آدم های زیادی ملاقات می کنیم،
با آدم های زیادی قدم می زنیم و می نشینیم،
می خندیم و گریه می کنیم،
حرف می زنیم و سکوت می کنیم،
اما فقط بعضی از این آدم ها در ذهنمان باقی می مانند؛
این بعضی ها ناگهان می روند
و هیچوقت دیگر با این بعضی ها اتفاقی در خیابان روبرو نخواهی شد.
خیلی زود می آیند و خیلی زودتر می روند،
اما فقط تعداد کمی از ما میتوانیم این بعضی ها را تشخیص بدهیم، تا دو دستی بگیریمشان و از دستشان ندهیم.
این بعضی ها یک بار در زندگی آدم اتفاق می افتند،
مثل دیدن اتفاقی ستاره ی دنباله داری در دل شب، که قرن ها طول می کشد تا دوباره برگردد
اگر تو آنقدر آدم خیلی خوش شانسی هستی که با یکی از آن بعضی ها روبرو شده ای،
خوب چشم هایت را باز کن، او را تشخیص بده
و تا دیر نشده خودت را به اون غل و زنجیر کن،
وگرنه سال ها بعد، متوجه میشوی او یکی از آن بعضی ها بوده است
و تو چقدر احمقانه او را تشخیص نداده بودی.

بابک زمانی

جواب دادن