داستان کوتاه
On ۳۰/۰۸/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

زمانی دو انسان وجود داشتند.
وقتی آن‌ها دو ساله بودند، با دست ‌هایشان همدیگر را زدند.
هنگامی که دوازده ساله شدند، با چوبدستی و سنگ به هم حمله کردند.
زمانی که بیست و دوساله شدند، با تفنگ به هم شلیک کردند.
وقتی چهل و دو ساله شدند، به هم بمب پرتاب کردند.
هنگامی که شصت و دو ساله شدند، بیمار شدند.
وقتی هشتاد و دو ساله شدند، مُردند و کنار هم به خاک سپرده شدند.
و زمانی که پس از صد سال کِرمی قبر آن‌ها را سوراخ کرد، اصلاً متوجه نشد که در اینجا دو انسان متفاوت به خاک سپرده شده‌اند.
خاک، همان خاک بود.

کتاب اندوه عیسی
✍ ولفگانگ بورشرت

HatefBook.ir

داستان کوتاه

جواب دادن