داستان کوتاه
On ۰۷/۰۸/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

زن و شوهری در طول ۶۰ سال زندگی مشترک ، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.
در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند.
تنها چیزی که مانند راز مانده بود ، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند.
روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است.
پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود.
از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد!
دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید.
پیرزن لبخندی زد و گفت : ۶۰ سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم ، مادرم نصیحتم کرد و گفت : خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن!پیرمرد لبخندی زد و گفت : خوشحالم که در طول این ۶۰ سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای!
پیرزن خنده تلخی کرد و گفت : هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟پیرمرد کنجکاوانه جواب داد : نه نمی دانم از کجا؟
پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت :
از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!

جواب دادن