دلنوشته
On ۰۶/۰۹/۱۳۹۵ | 0 اظهار نظرها 

دلنوشته

می بینی همیشه همه چیز و همه ی اتفاقات سر نوبت خودشان سر و کله شان توی زندگی آدم پیدا نمی شود!
گاهی نظم برنامه ریزی ها و پیش بینی ها ی از پیش تعیین شده به هم می خورد!
مثلا همین “برف” ، همین سرما
مگر قرار نبود چند وقتی “باران” ببارد!؟
پاییز و سرمایش را با پوست تنمان لمس کنیم!؟
کم کم خودمان را به این هوا عادت دهیم!؟
بعد برف بیاید!؟
اما همه دیدیم که “برف” یکهو سر و کله اش پیدا شد!
قبل از آن که فرصت کنیم روی “سیب زمینی” داخل انباری را بپوشانیم!
شب خوابیدیم صبح پا شدیم
ناغافل دیدیم همه شان یخ زده بودند!
بیرونش سالم بود ها، اما از درون یخ زده بود!
بعضی اتفاقات توی زندگی آنقدر بدون پیش بینی و یهویی و بدون آمادگی می آیند
که تا بخواهی خودت را جمع و جور کنی
تا از خواب غفلت خودت را بیدار کنی
ای داد بیداد …
ظاهرت عادی جلوه می کند ها
اما از درون یخ زده ای!
یخ می کنی
خودت
قلبت
زندگی ات
آدمت!
سیب زمینی یخ می زند شیرین تر می شود
اما سرمای یهویی
من و تو را تلخ می کند!
زندگی را زهر مار می کند!
حالا بیا و با سیب زمینی سرما زده “کتلت” درست کن
خوشمزه نمی شود دیگر!
مزه ی کتلت به همان تند و شور بودن اش است!
سرخش کن ترد نمی شود!
باید بلا استفاده ته انباری بماند
سال بعد کاشته شود!
جوانه بزند
دوباره از اول شروع کند
آدمی
اما
زندگی اش
هوای رابطه اش
دلش
که بی هوا سرد شد
دیگر به درد نمی خوررد!
آدمی که یهویی سردش شده باشد
چاییده باشد
دیگر “آدم” نمی شود!

فاطمه نعمتی

جواب دادن