قوری چینی
On 26/11/2016 | 0 اظهار نظرها 

قوری چینی

قوری چینی توی انباری نشسته بود. آهی کشید. گلهای قرمز و صورتی که روی لباس قوری نقاشی شده بودند شاد بودن. گل بزرگتر که دید قوری داره آه میکشه گفت: چی شده قوری جان؟ چرا ناراحتی؟
قوری گفت: از وقتی که سرم شکست و اون رو دور انداختن، دیگه هیچ کس منو دوس نداره. دلم برای آب جوش و برگای چایی تنگ شده. میخوام اونا رو بغل کنم. به اونا محبت کنم. تا چایی دم بکشه. بعد خوشرنگ بشه و همه چایی بخورن و خوشحال بشن. اون وقت من بیشتر خوشحال میشم و میگم که این چایی رو من دم دادم. برگ سبز که کنار گلها نقاشی شده بود گفت: شما تا به حال خیلی کار کردین. الان دیگه وقت استراحتتونه.
علی کوچلو اومد تو انباری. ایستاد. داشت دنبال چیزی میگشت. قوری برای علی دست تکون داد. جارو که کمی اون طرفتر خوابیده بود گفت: قوری جان آروم باش. اون صداتو نمیشنوه. وقتی اومدی تو انباری دیگه کسی تو رو از اینجا بیرون نمیبره مگه اینکه بخوان بندازنت دور.
علی کوچلو به قوری نگاه کرد. جلو رفت و اون رو برداشت و گفت: آره! سبزه ی عید رو توی قوری می کارم! خیلی قشنگ میشه! قوری را برداشت و با خودش برد.

(فاطمه رضایی برفوئیه)

جواب دادن